آوای مددکار


+ رتبه ایران در میان کشورهای جهان در شاخص رفاه

به نقل از سایت تابناک:"رفاه و کامیابی از جمله مسائلی است که همه جوامع در مسیر توسعه با آن برخورد می کنند. در جهان امروز رفاه بخشی از زندگی و  فرهنگ انسانی تلقی می شود که با تمام ارکان زندگی بشر گره خورده است و یکی از برنامه های عمده دولت ها را برای تامین بهزیستی و سعادت انسان ها تشکیل می دهد.به گزارش «تابناک»؛ موسسه پژوهشی لگاتوم(Legatum)، از سال ۲۰۰۹ میلادی تاکنون، برای ارزیابی و مقایسه میزان رفاه کشورها، با تنظیم شاخص ترکیبی رفاه که بر اساس فاکتورهای گوناگونی نظیر ثروت، رشد اقتصادی، و کیفیت زندگی تنظیم می‌شود سالانه در سطحی جهانی به رتبه‌بندی ۱۴۲ کشور (دربرگیرنده ۹۶ درصد از جمعیت کره زمین) می‌پردازد. این مؤسسه که مرکز آن در لندن واقع شده است، هر ساله شاخص رفاه کشورهای جهان را منتشر می کند؛ در شاخص رفاه جهانی سال 2014 که این هفته از سوی این مؤسسه منتشر شد؛ ایران در میان ۱۴۲ کشور در رتبه 107 قرار دارد.این موسسه کشورها را در 8 شاخص اقتصاد، کارافرینی و فرصت، حکومت، آموزش،بهداشت امنیت و آسایش، آزادی های شخصی و سرمایه اجتماعی مورد جمع بندی قرار داده است که بر این اساس امسال نروژ برای ششمین سال پیاپی رتبه اول جهان و جمهوری افریقای مرکزی در اخرین رتبه قرار گرفته است". این مطلب از دو جهت حائز اهمیت است: اول اینکه بر این اساس می توان به اهمیت و سختی کار مددکاران اجتماعی در توانمند سازی مددجویان و فراهم نمودن حداقل رفاه آنان در جامعه پی برد. دوم اینکه با توجه به گزارش مذکور کار سیاستگذاران اجتماعی و مسوولین رفاه و بهزیستی جامعه سخت و مستلزم توجه شایسته می گردد.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آزمونهای زندگی

از آزمونها و امتحانات زندگی سپاسگزار و ممنون باشیم زیرا به واسطه این

درسهاست که می توانیم در حوزه قدرت و خرد رشد یابیم.

 نکته قابل تامل دیگر اینکه فرق است بین روزگار و آموزگار.آموزگار اول درس

می دهد سپس امتحان می گیرد اما روزگار اول آزمون می گیرد سپس

درسی زیبا به ما می دهد. امید است درسهای زندگی و مدرسه را هرگز

فراموش نکنیم.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
اسمیت پول دارو ها جور شد نگران نباش همه چیز داره درست میشه..."

برگرفته از: کتاب سوپ جوجه برای روح_جک کانفیلد ، مارک ویکتور هنسن

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برای خادمان بشریت

  بیشتر مردم  خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش.اگر صمیمی و مهربان باشی،

تو را به  انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان.اگر شریف و

صادق  باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان.آنچه سالها ساخته ای

را یک شبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز.هر چه امروز خوبی کنی،

فردا  فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن.اگر بهترین پاره های جانت را به

جهان  ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش ...

اینست حقیقت  آرمانهای یک زندگی. زیرا فقط همین است که به جا می  ماند!

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک ضرب المثل ژاپنی!

بخاطر میخی نعلی افتاد،

 بخاطر نعلی اسبی افتاد،

 بخاطر اسبی سواری افتاد،

 بخاطر سواری جنگی شکست خورد،

 بخاطر شکستی مملکتی نابود شد،

 و همه ی اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فقیر نباشیم!

روزی مرد فقیری از حکیم دانایی پرسید:  "چرا من اینقدر فقیر هستم؟"

دانا پاسخ داد: چونکه تو یاد نگرفته ای که بخشش کنی.

مرد پاسخ داد: من چیزی ندارم که بتوانم از آن بخشش کنم.

او پاسخ داد: چرا! چیزهای ارزشمندی داری؛

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی؛

یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی؛

یک قلب که می توانی به روی دیگران بگشایی؛

چشمانی که می توانی با آنها به دیگران با نیات خوب نگاه کنی؛

دستانی که با آن می توانی به دیگران کمک کنی.

در واقع هیچ یک از ما هرگز فقیر نیست. فقر واقعی "فقر روحی"ست.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تردید نداشته باش!

تردید نداشته باش روزی پروانه خواهیم شد

بگذار روزگار هر چه می خواهد پیله کند!

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نقش مددکاران اجتماعی در پیشگیری از آسیب های اجتماعی

انشاالله که ماه مهر را با مهر آغاز کرده باشیم و در میانه این ماه چاشنی

  صمیمیت و تلاش زیاد را به آن افزوده تا در پایانش گامی دیگر به سوی

موفقیت و فردای روشن  برداشته  باشیم. به طور کلی وقتی صحبت از

آسیب های اجتماعی می شود یکی از مقوله های مهم نقش مشارکت

 مردم در پیشگیری و حتی درمان آن است.مسلما" همه مردم به یک

میزان  از احساس مسوولیت اجتماعی برخوردار نبوده و به دلایل متفاوت

از قبیل  ویژگیهای فردی‘ خانوادگی‘محیطی‘اجتماعی و ...دارای

تفاوتهایی هستند. شاید در اینجا نتوانیم به درستی به نقش مردم و

عوامل موثر در میزان مشارکت آنان بپردازیم اما حداقل می توانیم 

اشاره ای به نقش حرفه مددکاری و مددکاران اجتماعی در پیشگیری

 از آسیب های اجتماعی داشته باشیم.اساسا‘ مددکاران اجتماعی

طوری آموزش دیده و تربیت یافته اند که نمی توانند نسبت به آسیبها

و مسائل اجتماعی بی تفاوت باشند.شاهد این قضیه به نوعی مطلب

پیشین این وبلاگ بوده که به علت تشخیص وخامت اوضاع با پیگیری

 و حساس سازی جامعه خوشبختانه  آن مدرسه علمی و کاربردی

اعتیاد در یک اقدام تحسین بر انگیز با همت مسوولین امر تخریب و آن

محله  نیز پاکسازی شد.حال اگر بر فرض مثال فقط مددکاران اجتماعی

در جامعه نسبت به مسائل و آسیب های اجتماعی حساسیت نشان

 داده و موارد مشابه فوق را پیگیری نمایندمی توان امیدوار بود این امر

 در اقشار فرهیخته  دیگری تسری یافته و رفته رفته به یک بسیج

عمومی علیه آسیب ها و مسائل اجتماعی تبدیل گردد. به امید آن

روزی که هیچ کدام از ما بی تفاوت از کنار آسیب های اجتماعی نگذریم.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مدرسه علمی کاربردی معتادان

نیم ساعت ایستادن در گرمای تابستان در برابر مدرسه مخروبه ای که درگوشه ای از این شهر غریب قرار دارد آدم را آنقدر آزرده نمی کند تا اینکه ببینی در هر دقیقه افرادی از لابلای پنجره های ساختمان متروکه ای  برای توزیع ، تزریق ، تقسیم و تسهیم انواع مواد مخدرصنعتی یا سنتی وارد آنجا می شوند . کسانی که وارد می شوند از هر گروه سنی و جنسی بوده که با یک مهارت خاصی و با یک حرکت نمایشی و سریع از پنجره طبقه اول ساختمان وارد شده و در یک چشم بر هم زدن ناپدید می شوند . مساحتاین ساختمان یا به عبارت بهتر مدرسه بزهکاری1500 متر بوده و خدا می داند که داخل آن چند نفر اسکان یافته اند . افرادی که وجه مشترکشان اعتیاد است . در کتابها خوانده بودیم  قبل از انقلاب اسلامی دراطراف میدان شوش زاغه ها و کپرهایی بودند که افراد ولگرد و بی خانمان با وضعیت خیلی اسف بار در آن زندگی می کردند و این امر نشان دهنده وضعیت نابسامان و آشفته مسائل و آسیب های اجتماعی آن زمان بود اما اینکه در حال حاضر با این همه امکانات و نهاد های مسوول و اختیارات آنها در مقابله با پدیده خانمانسوز اعتیاد چنین سکونتگاهی در دل پایتخت وجود دارد جای بسی تعجب،سوال و تاسف است.این امر به نوعی مصداق عینی گزارش عملکرد ارگانهای مرتبط با موضوع است که لازم است خدا قوتی هم بگوییم! البته مرکز خود جوش،خود گردان و انرژی ساز و نیرو بخش مذکور یک کارکرد پنهان نیز دارد و آن پاکسازی ظاهری منطقه پیرامون خود است.دیگر افرادی کنار خیابان یا داخل کوچه های خلوت مواد تزریق یا توزیع نمی کند بلکه این مدرسه اعتیاد همه این موارد را سازماندهی می کند.از این جهت اقدام خوبی برای جامعه به ظاهر عاری از اعتیاد است.اگر چه این موضوع و موارد مشابه آن موضوع بکری برای انجام تحقیق و یا مطالعه موردی است اما واقعیت تلخی هستند که در جامعه وجود دارد.گو اینکه این پدیده و مسئله کهنه اجتماعی برای همگان عادی شده و موجب بی تفاوتی همه گردیده است.اشک در برابر دیدگان آدمی حلقه می زند وقتی می خواهد بنویسد روزی این مکان مدرسه بوده است برای تعلیم و تربیت فرزندان آن محله.حال چه شده است که مدرسه دیروزتبدیل به مدرسه اعتیاد امروز گردیده است.گو اینکه بی تفاوتی افراد جامعه به بی تفاوتی نهادهای مسوول هم رسیده و ارگانی پاسخگوی مسئله نیست.امید است این نوشته تلنگر برای تمام کسانی باشد که کاری از دستشان بر می آید اما انجام نمی دهند.ضمنأ این ساختمان متروکه و مدرسه جدید اعتیاد در قرن بیست و یکم با 400 نفر بی خانمان و 4000 نفر با خانمان درتهران، انتهای اتوبان یادگار امام داخل خیابان مالک اشتر با درهای آهنین بسته و پنجره های باز قرار  دارد.به این امید که مسوولین مربوطه با تأسی از فرمان هفدهم حضرت علی (ع) به مدیران و کارگزاران(مالک اشتر های زمان)مبنی بر اینکه مرتبأ به میان مردم رفته و از مسائل ریز و درشت باخبر شوید،قدم رنجه فرموده و گامی اساسی در جهت تبدیل این محل به یک مرکز درمانی،فرهنگی و توانبخشی اعتیاد بر دارند.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شهری که همه مردمانش دزد بودند!

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد.

نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد.

شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان. دزدها می امدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و میرفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود.

هرشب که در خانه می ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

 می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از 1 هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود.

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی".

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از .... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

برگرفته از کتاب: شاه گوش میکند - ایتالو کالوینو

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد