آوای مددکار


+ ترس از پول

دیروز دم غروب از یکی از خیابانهای فرعی گذر می کردم پیرزن تنهایی

را دیدم که منتظر تاکسی بود.سوارش کردم.تعریف می کرد پارسال هنگام عبور از خیابان راننده ای با ماشین مرا زد و فرار کرد.آن راننده از پولش ترسید اما از خدا نترسید.از آن وقت به بعد قادر به راه رفتن نیستم و مشکلات زیادی در زندگی پیدا کرده ام او می گفت من جز خدا هیچ کس را ندارم.مستاجر و درآمدی ندارم.81 سالش بود با قدی خمیده،چادری زیبا و عینکی بزرگ.راهنمایی کردم به کمیته امداد منطقه خودشان مراجعه نماید و یا سری به دفتر سرای سالمندان کهریزک بزند. جواب داد رفتم اما نتیجه ای نگرفتم . یادی از گذشته می کرد اینکه بزرگان و سالمندان چقدر حرمت داشتند، هیچ وقت درمانده نبودند و در جامعه از مقام و منزلت ویژه ای برخوردار بودند اما حالا تنها چیزی که مهم است پوله.فرقی نمی کند کودک باشی یا پیر اگر پول داشته باشیعزیزی و در غیر این صورت مریضی.یاد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) افتادم که می فرمایند هر پیری در میان طایفه خود  بسان پیامبری است درمیان امت خود .با کمی دقت در حدیث فوق مشخص  می شود وظیفه ما در برابر سالمندان چقدر سنگین است.اگر چه شکاف بین نسلها  امری طبیعی بوده و چوب این شکاف را به دلیل نا آگاهی جوانان همیشه می خورند  و توجهی نمی کنند اما با این وجود دلیل  بر این نمی شود به بزرگان خود بی احترامی کنیم.آنان پل ارتباطی ما با نسلهای گذشته هستند، آنها محور وحدت و همدلی اعضای  خانواده بوده و وجودشان برکت و زینت بخش زندگی است. فراموش نکنیم ما هم  روزی سالمند خواهیم بود.از همین الان با رفتار خوب خود با بزرگان می توانیم  مقدمات رفتار  خوب با خودمان را در دوران پیری فراهم نماییم. در نهایت تنها چیزی که خیال مرا  در برخورد با آن پیرزن راحت نمود این بود که اگر چه او  هیچ چیز و هیچ کس نداشت اما خدا را داشت و با این حساب همه چیز و همه کس را داشت.

به امید آن روزی که هیچ سالمندی دردمند نباشد.

نویسنده : هوشمند ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک