شک و بدگمانی

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که

 همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر

 نظر گرفت.متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل

یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ،

پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به

خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند

 اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را

جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش

را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ،

 حرف می زند ، و رفتار می کند!

از:پائولوکوئیلو

/ 1 نظر / 16 بازدید
یزدانی

زیبا بود و خاطره انگیز. چون همه ما اگه خوش انصاف و خوش حافظه باشیم احتمالا چندتایی خاطره اینجوری توی زندگیمون پیدا می تونیم بکنیم. داشتم به این فکر می کردم که چقدر این ستون سمت راست وبلاگت که لینکها رو نوشتی با سلیقه و حوصله چیدی. مهندسی چیده است انگار. دم شما گرم