دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید.

 

سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود

 

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.

 

گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.

 

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت

 

و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:من هستم، من اینجا هستم،

تماشایم کنید

 

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند

 

یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند

 

به او توجهی نمی‌کرد

 

دانه خسته بود از این زندگی؛

 

از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود

 

یک روز رو به خدا کرد و گفت

 

نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم.

 

کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی

 

خدا گفت:

 

اما عزیز کوچکم.... تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی

 

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

 

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای.

 

راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده

نمی‌شوی.

 

خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی

 

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید،

 

اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد

 

 که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود

 

 

 

سپیداری که به چشم همه می‌آمد

 

گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است

 

 اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و


گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است!

   

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزا

وقتی باید پنهان شویم هویداییم وقتی باید هویدا شویم پنهانیم امان از این سرگردانی!!!

ماندگار

عالی بود ....[گل]

رضایی

دریا به جرعه ای که تو از چاه مینوشی حسادت می کند[لبخند]

........

زیبا بود و تاثیرگذار.[تایید]

مستانه

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز لب بر لب من نهاد و می گفت به راز می خور که بدین جهان نمی آیی باز[خنده]

سحر

بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای نا چیز صدایم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیك تر از توبه تو اینك صدایم كن رها كن غیر ما را، سوی ما باز آِ منم پرو د گار پاك بی همتا منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پرورد گارت با تو می گوید تو را در بیكران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم كرد بساط روزی خود را به من بسپار رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی كن عزیزا، من خدایی خوب می دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكی یا صدایی، میهمانم كن كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست میدارم طلب كن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت كه عاشق میشوی بر ما و عاشق می شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاك باایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكیه كن بر من قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما د ور رهایت من نخواهم كرد بخوان ما را كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟ تو بگشا لب

سحر(ادامه)

تو بگشا لب تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟ رها كن غیر ما را آشتی كن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر كس به جز با ما، چه می گویی؟ و تو بی من چه داری؟هیچ! بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!! هزاران كهكشان و كوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم تویی ز یباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت تو ای محبوب تر مهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟ مگر آیِا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستی ببینم، من تو را از در گهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟ كه می ترساندت از من؟ رها كن آن خدای دور آ‌ن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پرور دگار مهربانت، خالقت اینك صدایم كن مرا،با قطره اشكی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات كاری ندارم لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاكیم آیا عزیزم، حاجتی داری؟ تو ای از ما كنون برگشته ای، اما كل

سحر(ادامه)2

آیا عزیزم، حاجتی داری؟ تو ای از ما كنون برگشته ای، اما كلام آشتی را تو نمیدانی؟ ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینك وضویی كن خجالت میكشی از من بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم كن بدان آغوش من باز است برای درك آغوشم شروع كن یك قدم با تو تمام گامهای مانده اش، با من ...

سوته دلان

جالب بود. کمی شادتر بنویس چقدر پند و نصیحت [نیشخند]

عسل

به دريا بنگرم دريا ته وينم به صحرا بنگرم صحرا ته وينم به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته وينم [چشمک][دست]